سرفه ها شروع می شود، بی امان و بی درمان…

شیمیایی هایشان کپسول به دوش، گاه تا شش ماه از سال با این سوغاتی های کشورهای دوست (!) که پیشتر بمب های شیمیایی شان دوستی می آورد و اکنون غبارشان، بیرق بلند دوستی هاشان است، می سوزند و می سازند و از غیرت مسئولان عالی کشور بی نصیب؛ نفس هایشان با سوت های خمپاره همراه است و جان می کنند و هستند تا…باز هم قصه پر غصه گرد و غبار، آغازیدن گرفته و باز هم همان سخنان همیشگی؛ وعده و وعیدها و… و دردی که مردم مظلوم غرب و جنوب کشور می کشند.

شب با هزار امید و آرزو و برنامه ریزی چشم فرو بسته ام که فردا روز دوم نشست هم اندیشی کارشناسان فرهنگی دانشگاه های کشور است و ما میزبان آنها و همه منتسب به خونگرمی و مهمان نوازی خوزستانی ها و چه کنیم که با خاطره ای خوش بروند، به خانه هایشان و طعم مهربانی مردم مهربان خوزستان همچون طعم رطب های شیرینشان در مذاق جان مهمانانمان بماند و جاوید شود و سوغات سفر فرهنگی شان باشد…

صبح در تاریک و روشن نماز صبح خوانده ایم و از نو خمار خواب نوشین بامدادی که در ادبیات ما به راستی و درستی «شکرخواب» اش خوانده اند… هی نگاه می کنیم به پنجره و اثری از نور آفتاب عالمتاب نمی بینیم و ما هم به خیال آنکه عروس آفتاب هنوز در افق چهره ننمایانده است و ما هم فرصتی داریم برای برهم نهادن مژگان ها و دیدن خواب های رنگی…

به درازا می کشد این انتظار و کم کم بوی آزاردهنده خاک، همان بوی مألوف که سه، چهار سال است، خوزستانی های غریب و بی کس به آن خو کرده اند، همچنان که به هشت سال خوف و خون و خطر و پیشگامی در دفاع از اسلام و قرآن و رهبر و کشور و البته بی مهری های پس از جنگ خو گرفته ایم؛ سرفه ها شروع می شود، بی امان و بی درمان…

خوزستان را و به ویژه اهواز را دوباره گرد و خاک درنوردیده است؛ سخت تر و سهمگین تر از همیشه. بی اطلاع، بی هشدار، بی تعطیلی بهنگام… که کمترین حق آنهاست… که نزول مصیبت را از پیش آگاه باشند!

مهمانان نورسیده غبار غربت ندیده نشستند، برخی بد حال شده اند و برخی حیران به دنبال گیر آوردن بلیت برگشت با اتوبوس یا قطار یا هر چه به دست آید و آنان را از این بلا برهاند… و من در دل زمزمه می کنم؛ وای بر احوال خوزستانی ها که سه سال است پیر و جوان و نوجوان و کودک و نوزادش ریزآلاینده های تا صد برابر حدّ مجاز ریه هایشان را فشرده، جانشان را خراشیده، کامشان را تلخ کرده است و… فریادرسی ندارند.

شیمیایی هایشان کپسول به دوش، گاه تا شش ماه از سال با این سوغاتی های کشورهای دوست (!) که در گذشته، بمب های شیمیایی شان دوستی می آورد و اکنون غبارشان بیرق بلند دوستی هاشان است، می سوزند و می سازند و از غیرت مسئولان عالی کشور بی نصیب، نفس هایشان با سوت های خمپاره همراه است و جان می کنند و هستند… تا کی بر دوش ببرندشان به تجلیل!

و نوزادانشان ریه های پاکشان آکنده شده از غبارهایی که امید است، تنها عوارض خودشان بیمارشان کند، نه آنچه آمیخته با آن از صحراهای بمباران شده عراق، میهمان سینه کوچک آنهاست.

و پیرانشان سر در گریبان به وعده هایی می اندیشند که سال هاست داده اند و وفا نکرده اند.

خدایا، شاید می خواهی مردمی که سی سال است در صف اول دفاع از ایران و اسلام قد برافراشته اند، بدانند که جز تو غمخوار و فریادرسی ندارند!

خودت کمک کن بر غربت و مظلومیت این مردم صبور و وفادار به اسلام و ولایت و پایانی باشد به شیرینی رضایت تو… تو که تنها امید آنهایی…

دکتر علیرضا مخبر دزفولی

درباره نویسنده